غزلغزل، تا این لحظه: 16 سال و 28 روز سن داره

دختر آرزوهای من

خاطره من وغزل و بابا

1389/12/28 23:51
نویسنده : مامان غزل
274 بازدید
اشتراک گذاری

      غزل جون بابا دیروز  صبح ۲۹۰۱۱.۸۹رفته بود کوه. من وتو هم رفتیم خونه ی مامانی به خاطر اینکه سرگرم بشی خاله دو سه تا روزنامه داد دستت تا باهاشون بازی کنی تو هم با اون دستهای خوشکلت همرو ریز ریز کردی .شب ساعت ۸ ونیم بابا از کوه برگشت و اومد دنبالمون از اونجایی که بابا یادش رفته بود کرم ضد آفتاب ببره حسابی سوخته بود  و تو هم بابا رو نمی شناختی و صورتتو از بابا برمیگردوندی  آخه همیشه بابا که از بیرون می یاد تو میخندی و سریع میری بغلش اگر هم بغلت نکنه شروع میکنی به گریه اما دیشب که اومد پیشت نگاهش هم نمیکردی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)