خاطره من وغزل و بابا
غزل جون بابا دیروز صبح ۲۹۰۱۱.۸۹رفته بود کوه. من وتو هم رفتیم خونه ی مامانی به خاطر اینکه سرگرم بشی خاله دو سه تا روزنامه داد دستت تا باهاشون بازی کنی تو هم با اون دستهای خوشکلت همرو ریز ریز کردی .شب ساعت ۸ ونیم بابا از کوه برگشت و اومد دنبالمون از اونجایی که بابا یادش رفته بود کرم ضد آفتاب ببره حسابی سوخته بود و تو هم بابا رو نمی شناختی و صورتتو از بابا برمیگردوندی آخه همیشه بابا که از بیرون می یاد تو میخندی و سریع میری بغلش اگر هم بغلت نکنه شروع میکنی به گریه اما دیشب که اومد پیشت نگاهش هم نمیکردی![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


خاطره من وغزل و بابا
